تبليغاتX
سپنج نامه


سپنج نامه

با زبان دیگر
زبانی دیگر را

برای

گفتن

در نمی یابم

با

ایما

اشاره

بی اشاره و بی حرف

با حروف متوالی

حرف مرا

ب ش ن و ی د :

نوبت من

از

عاشقی

گذشته است...

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت17:3توسط مهدیار پیرزاده |
اندازه ی تنهایی
خط کش را بر می دارم

تا

خستگی ام را

اندازه بگیرم،

زورم به

 صفر

 هم نمی رسد!

دوباره

...می خوابم

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت1:4توسط مهدیار پیرزاده |
این همه شعر
همه ی

این روز ها را

هیچ

شعری

نگفتم!؟

با اینکه

نوک هیچ مدادی

شکسته نبود!

و

قدیمی ترین

خودکارم

از غیرتش

جوهری می چکید!

من

این روزها را

شعری نگفتم!

زیرا

شاعرانی

را

دیدم

که هر روزش را

بی قلم

می نوشتند

و هر شبش را

از بر

می خواندند

....


+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت0:54توسط مهدیار پیرزاده |
هوای دل
هوای دلم

همیشه

دلگیر است/

به پای

سنگ عاطفه

زنجیر است/

رسیده ام

به دیاری

که جای ماندن نیست/

به فکر رفتنم

اما

دگر

کمی

دیر

است!...

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت0:45توسط مهدیار پیرزاده |
یک روز
یک روز/شاید!

شعری بگویم

که برایم نان ندارد!

"روزی که

 قلبم

قدرت كتمان ندارد...

يك روز

شايد!...

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت2:47توسط مهدیار پیرزاده |
شبهای روشن
شبهای  این روزگار

گر چه روشن است

 ولی!

 روشن تر این است که:

پیش چشم  تنهایی،

روز هم تاریک است!

ساعت ۲ و چنددقیقه بامداد است

چایی روی میز من سرداست

قند در دهانم شیرین است

خوشبختی

اما

هنوزهم

بر شوری لبانم

و تلخی زبانم

راهی نیافته است!

... شهر در امن و امان است

و خوشبختی،

 پشت دروازه ی نصیب و قسمت ، خوابش برده است!...

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت2:12توسط مهدیار پیرزاده |
گلایه در بن بست کبیسه!
وقتی

به علقه ی آدم به آدمی

به یاد تو و به نام تو

اولین اسپند را

دود می کردم ،

تو

به نام من و به کام خویش

آخرین اسفند را

سود می کردی!

همان روز که

مرامت

تو را ترک کرد

به بهانه ی

بزرگی نامت!...

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت2:41توسط مهدیار پیرزاده |
نوبت توست،حرکت کن
دیگر برای بلد نبودن تخته نرد غصه نخواهم خورد که همبازی خلوت بزرگان شوم!

روی روزنامه ی امروز سبزی فروش محل نوشته بود:

زندگی بازی مهره هاست.

تصمیمم را گرفته ام .

اگر با من دوست بمانی،

دیگر حتی در لحظه های تنهایی مان

با تو

شطرنج

بازی نمی کنم!

مبادا برای یک لحظه

نگران حرکت بعدی من باشی!

...من هنوز خاطره های هفت سنگ و یک قل ، دو قل را از یاد نبرده ام.

راستی یادم رفت:

نوبت توست، حرکت کن!

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت0:25توسط مهدیار پیرزاده |
به سلامتی جماعت گیج!
ساعت که از حد بگذرد، من گیج می شوم

تو گیج میشوی

ما گیج میشویم

پس کی( چه کسی) و کی( چه وقت) گیج نمی شود ؟!

هر چه هست مال هوا است!

هیچ ربطی هم به کسی ندارد، و به چیزی

( مثل اوضاع اجتماعی، یا ارقام اشتباهی)!

هر چه هست مال هوا است

هر چه هست مال هوی است!

هر چه هست ... مال  حوّا است ( روایت اول: تقصیر حوا است و روایت دوم: متعلق به حوا است)

هر چه هست :

همینه که هست!

هر چه هست ...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت2:29توسط مهدیار پیرزاده |

RSS